تبليغاتX
طلب عشق زهربی سروپایی نکنیم

 
 

 

HAPPY VALENTINE



چهارشنبه 1385/11/25 |
روزي كه شد به نيزه سر آن بزرگوار
خورشيد سر برهنه برآمد ز كوهسار


موجي به جنبش آمد و برخاست كوه كوه

ابري به بارش آمد و بگريست زار زار

گفتي تمام زلزله شد خاك مطمئن

گفتي فتاد از حركت چرخ بي قرار


عرش آن چنان به لرزه درآمد كه چرخ پير
افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار

آن خيمه اي كه گيسوي حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار


جمعي كه پاس محملشان داشت جبرئيل

گشتند بي عماري و محمل شتر سوار


با آن كه سر زد آن عمل از امت نبي
روح الامين ز روح نبي گشت شرمسار

وان گه ز كوفه خيل الم رو به شام كرد
نوعي كه عقل گفت: «قيامت قيام كرد
»

محتشم كاشاني


پانوشت:
1.
ان بزرگوار: حضرت امام حسين (ع)
2.
خورشيد سربرهنه ...خورشيد سوگوارانه طلوع كرد. سربرهنه كردن، كنايه از عزادار بودن است
3.
خاك مطمئن: زمين آرام و ساكن. قدما زمين را ساكن و آسمان را در گردش مي دانسته اند. خاك در اين بيت مجازاً زمين است.
4.
منظور از چرخ بي قرار آسمان گردنده است
5.
آن خيمه اي كه ....شاعر به احترام، گيسوي حور را طناب خيمه ي اهل بيت امام حسين (ع) دانسته است.
حور. زن سياه چشم، زيبا روي بهشتي. بيت اشاره دارد به واژگوني و از هم پاشيدگي خيمه ي خاندان امام حسين (ع) به دست دشمنان.
6.
جمعي كه پاس ....گروهي (خاندان امام حسين) كه جبرئيل پاسدار كاروان آنان بود اكنون بر شتر بي محمل سوارند و به اسارت مي روند.
7.
روح الامين: جبرئيل
8.
خيل الم. لشكر درد، منظور زنان و كودكان امام حسين (ع) است كه با رنج و غم اسارت و از دست دادن عزيزانشان از كوفه راهي شام گشتند.



جمعه 1385/11/20 |

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت،
                         .     سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد، پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است.

وگر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون ـ
كه سرما سخت سوزان است.

نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك؛
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت!
نفس كاين است، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟

ـ« مسيحاي جوانمرد من!
                         اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...؟
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي!
منم، من، سنگ تيپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بي‌رنگ بي‌رنگم
بيا، بگشاي در، بگشاي! دلتنگم
حريفا، ميزبانا، ميهمان سال و ماهت، پشت در
                                  چون موج مي‌لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم.

چه مي‌گويي كه بيگه شد، سحرشد، بامداد آمد!
فريبت مي‌دهد،
              بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است،
              اين يادگار سيلي سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه‌توي مرگ‌اندود پنهان است!
حريفا! رو چراغ باده را بفروز،
              شب با روز يكسان است

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان.
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگين،
درختان اسكلت‌هاي بلور آجين،
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است .....

خیلی این شعرو دوست دارم.شمام حتما خوشتون اومده

پنجشنبه 1385/11/05 |